می گم: بیا بریم!
میگه: مگه حرف بزرگتر از دهنت زدی؟ما که مثل کدیور و ... قصد ادامه تحصیل اجباری هم نداریم!
میگم خوب سیاسی نباشیم ولی بیا بریم.
میگه:مگه مثل گلشیفته یا حجار هنرمندی؟
میگم: نه بازیگر هم که نیستم!پس اقلا بیا یه خونه ی بزکتر بخریم مردم از بس تو این سوراخ موش موندم!؟
میگه:فکر کردی من از سلاله ی پاک آقا زاده ها هستم؟!
میگم :نه ولی مگه نه اینکه صبح تا شب کار می کنیم؟!
میگه:ب..له ولی ما که به اندازه ی آقای کردان درس نخوندیم که حقوق زیاد بگیریم!
میگم:من لباس می خوام!
میگه:مگه تو اهل پارتی و مهمونی هستی؟
میگم:نه!اصلا مگه بده؟!
میگه :نه !بدیش چیه ؟ولی اگر یه وقت از بالای ساختمان پرتت کردن نگی بازم لباس می خوام ها..!
میگم:نخواستیم باباجون!اقلا بیا بریم یه جهنمی!دو روز تعطیلیم.
میگه:اختیار دارید!من شما رو میبرم بهشت !جایی که از همه جا بهتره.
میگم:آخ جو...ن .کجا؟
میگه:بیا این آمپول هوا رو بزن تا بریم!!!
آقایان مسوول صورت مساله را پاک می کنند. با این کار مشکلات کم می شود؟
این فقط تقصیر صفر هاست که باید پاک شوند و مثل جوانان اراذل و اوباش باید دور ریخته شوند لازم نیست مشکلات ریشه یابی شوند فرصت هم نیست! فقط یک سوال ، اگر اسکناس ۱۰۰۰۰ ریالی سه صفر آن کم شود ، تبدیل می شود به ۱۰ ریالی یعنی ۱ تومان. یعنی من در آینده فقط ۲۰۰۰۰ تومان حقوق می گیرم؟ و فلانی خانه اش۰ ۲۴۰۰۰ تومان ارزش پیدا خواهد کرد؟
باید این مساله را آقا زاده هایی که در المپیاد ها هم حضور دارند حل کنند!! البته اگر هوششان را از آقایان به ارث برده باشند!
امان از این روحیه ی سازشکار انه و صلح جویانه ی جماعت ایرانی که برای دوری از هر برخوردی سریع با هر چیز کنارآمده و عادت میکند .می گو یید نه؟!
کوپنهای دهه ی شصت که هنوز هم به آن عادت داریم یادتان هست.به صف های طولانی نانوایی سالهاست عادت داریم.به سقوط هواپیما ها ؟عادت داریم!به ترس از یک لو لو ی سر خرمن بیگانه ٬به بی برقی و بی آبی در اثر کمکهای بشر دوستانه به کشورهای مستضعف!٬به بالا رفتن لحظه ای قیمت هاطوری عادت کرده ایم که به پایین آمدن آن حساسیت داریم.به خبر اعدام نوجوانان آن هم بدون اینکه به پدر و مادر بد بختشان اطلاع دهندعادت کرده ایم به بسته شدن یک شبه ی روزنامه ها٬به ناپدید شدن ناگهانی افراد و سر درآوردنشان از اوین.به وزرای تحصیلکرده جعلی٬به هجوم وبا در هر تابستان.پخش مواد مخدر و استفاده ی علنی آن که خیلی عادی شده و ...
با این وضعیت باید به خیلی چیز های دیگر هم عادت کنیم!
به دادن مالیات مهریه در روز عقد! به چند زنه بودن بعضی آقایان و عادی شدن و علنی شدن آن در بین عموم.به قطع گاز و یخ زدگی در زمستان که البته بعضی عادت دارند!به اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری از یک سال قبل.به شکر خوردن بعضی آقایان بعد از اعتراض به دولت نور چشمی تا فکر نکنند برای خودشان ...هستند.به خریدن نان دانه ای ۳۵۰ تومان ٬مرغ کیلویی۴۰۰۰ تومان٬ ما به همه ی این ها هم عادت می کنیم!
این وجه شخصیت ایرانی جماعت را آقای نعمت زاده (رییس پالایشگاه نفت ایران)خوب درک نموده اند.برای راه حل کم شدن دوباره ی سهمیه ی بنزین خودروهای شخصی می فرمایند:" مشکلی نیست مردم باز هم عادت می کنند! "
قربان این عادت کردن مردم که رهگشای دولتمردان!است البته گویا این خاصیت در بین قوم ما به گونه ای عزیز است که درضرب المثلی آمده:ترک عادت موجب مرض است !
تولد دو عزیز زندگیم را تبریک می گویم..همیشه برایم بمانید و قلبم را با عشقتان حمایت کنید.
حضور زنان شایسته و متعهد در عرصه ی سینما٬استفاده اصولی از حجاب٬حذف سکس ٬توجه به فتاوی فقهی.
این ها اصول آیین نامه اجرایی حضور زنان در سینماست!که توسط وزارت ارشاد تدویین شده است!!!
زنان متعهد و شایسته !کدام زنان و با چه تعهدی مشخص نیست.حجاب اصولی هم که با گزینه ی قبلی درست میشود خانم روضه خوان مدرنی که در حوزه یا دانشگاه الزهرا تحصیل فرموده اند!
با این مشخصات سکس هم که دیگر شکر میخورد٬یعنی حالات چشم وابرو ولبخند ملیح که باعث میشود بعضی آقایان قلقلک شوند وهی به سنت عمل نمایند.
با توجه به فتاوی فقهی هم که مشخص است یعنی فیلمهایی که برای دفاع از حقوق زنان است از حالا رد می شوند.چون مرد میتواند چند زن بگیرد٬زن بدون اجازه همسر بیرون نمی رود حق طلاق با مرد است و...پس از حالا حواس کارگردانان و نویسندگان مدافع حقوق زنان جمع باشد.زن ستیزی انقلابی!!
یکی نیست بگوید به جای این همه خاله زنک بازیها و بازی با اعتقادات مردم به داد اقتصاد سینما برسید.به داد بازیگرانی که بیکارند٬ پولهای هنگفتی که صرف فیلم ها و سریال های مذهبی میشود ولی ساختار کودکانه ای دارند.تاتر و سالنهای تاتر !...
***
ما ایرانیها دو خصیصۀ متنافر داریم: یکی اینکه وقتی به ما بگویند که بالای چشممان ابروست بیتامل میرنجیم و دیگر اینکه همواره این احساس را داریم که خدنگی چشممان را میخلد غافل از اینکه این خدنگ از ابروی خودمان است.
کم کم دارند این دو خصیصۀ ظاهرا همزاد، در عرصۀ تاریخ (امروز همراه جامعهشناسی) به خطری جدی تبدیل میشوند: انتقاد تنها از دشمن مجاز است. در نتیجه «عیببینی» بیلحظهای درنگ «عیبجویی» تلقی میشود و بینندۀ عیب در خط مقدم نبرد جای میگیرد. پس لازم است که لشکری برای رویارویی با دشمن خط مقدم نبرد انگیخته شود. از سوی دیگر، چون عادت ما بر این است که هر کس در برداشتهای سیاسی و اجتماعی و تاریخی راه خود را برود و جناحی برای خود راه بیاندازد، تکان بخوری، با دلتای هزارشاخهای روبهرو میشوی، که در مصب هم آرام نمیگیرد. از این است که شمشیرهای پنهان و از روبستۀ ما از شدت چکاچک همیشه کند هستند.
در نتیجه در حالی که معمولا در جوامع مدنی، معدودی به ندرت و با احتیاطی بسیار نظر خود را دربارۀ مقولهای تاریخی و... مطرح میکنند، نیاز به نبرد (به جای گفتوگو) برای بیشتر ایرانیان یکی از مشغولیتهای دائمی و گاهی همگانی شدهاست. بیدرنگترین حاصل این آماده باش دائمی، به سبب فراوانی جبههها و شتاب تحمیلی، فاصله گرفتن از گفتوشنودی علمی و احترام به آرای متفاوت است. در این میان از نقش مستندات مجعول و دمدستی و شفاهی نیز، که در همان لحظۀ گفتوگو ویراستاری میشوند، نباید غافل بود.
واقعیت این است که مقولۀ تاریخ، به ویژه تاریخ گذشتههای دور و داوری دربارۀ شخصیتهای تاریخی به آسانی آب خوردن نیست! مورخ و جامعهشناس تاریخی باید که همواره از خود بپرسد: «تو که از قضاوت دربارۀ رویداها و همچنین آدمیانی که خود با هزار گوش و چشم شاهدشان بودهای ناتوانی، چقدر میتوانی با نقش و نگار چند سفال شکسته و از زیر خاک درآمده و یا سطری که فلان فرمانروا خود نوشتهاست، به یک داوری درست نزدیک شوی»؟
برای نمونه میتوان به موضوع ملیت و قومیت اشاره کرد؛ موضوعی که در هر کشوری معدودی انگشت شمار، با زبانی الکن به آن میپردازند. در حالی که در کشور ما هر جنبندهای به خود حق میدهد با شجاعت مدعی شود که منطقیترین نظر، نظر اوست. متاسفانه گاهی اندیشمندان ما هم به آسانی خود را به برداشتهایی میسپرند که باد میآورد. و متاسفانه تاریخ هم میدان خوبی است برای جولان باد و پاشیدن خار و خاشاک. در این میدان، عادتی تاریخی نیز مزید بر علت شدهاست: ریاضیات و شاخههایش نیاز به متخصص دارد اما در ساحت پزشکی و تاریخ و شاخههایش هرکسی میتواند به وسع خود بتازد. آدمیان یا سردیشان میشود و یا گرمیشان و آدمیان یا قهرمان هستند و یا خائن مفسد. به همین آسانی! مثل آب خوردن!...
این رویکرد در کشوری که مردم آن عادت به خواندن ندارند تا کی میتواند دوام بیاورد؟ جالب است که روی هم رفته آبشخور آگاهیهای همه از تاریخ یکی است. همین است که دانش تاریخ در یکی دو سدۀ اخیر به دست آوردهاست و تقریبا، جز در موارد استثنایی، همۀ اهل تاریخ دربارۀ آن اختلافی ندارند. اختلاف بیشتر در میان غیرحرفهایهاست و جناحها و اتفاقا این گروه، چون از نوشتن باکی ندارند به آسانی دست به قلم میبرند!...
در این میان مورخان غیر ایرانی معاصر و کلاسیک هدف آماج هستند. بیشتر از همه مرحوم هرودت که گویا سرچشمۀ همۀ دروغهای تاریخ است! و شگفتانگیز است که اگر هرودتی وجود نمیداشت ما از دورۀ شکوفای هخامنشی چیزی نمیدانستیم. پیداست که هرودت هم مانند هر مورخ اهل قدیم گزارشهایی نادرست دارد. اما چه کسی میتواند ادعا کند که نادرستهای هرودت بیشتر از مورخان خودمان، مثلا طبری است. حتی ابوریحان بیرونی، دانشمند ریاضی و... نیز گاهی گزارشهایی نادرست دارد که ناشی از زمان و نگاه به جهان پیرامون حی و حاضر است. اینک بیم آن میرود که نسل آینده زیر آوار نوشتههای متنوع مخالف و موافق بماند، به ویژه در بحث قومیت و ملیت.
اما چرا ما ایرانیها از شنیدن دربارۀ گذشتۀ خود سیر نمیشویم و در عین حال از سپردن گذشتۀ خودمان به حافظه خود سخت گریزانیم؟ شاید ما با اینکه در مراجعۀ به کتاب و رسانههای نوشتاری بسیار ضعیف هستیم، در میان مهاجران جهان یکی از پرنشریهترین و پرفرستندهترین مهاجران باشیم. نشریههای ما را باید نشریه اشارهها نامید. گویا ما به اشاره و تایید نظر حل معما میکنیم و صد گونه تماشا. شگفتانگیز است که مدعی آشنایی با پیران مغانی بیشمار هستیم و دست برنمیداریم از گریبان گمشدگان لب دریا!
اگر نوشتهای بیشتر از یک وجب باشد، دهاندره می کنیم و اگر گفتاری بیش از چند نفس بپاید، روی به درگاهی دیگر میآوریم. شیفتۀ موسیقی هستیم، به شرط اینکه کوتاه باشد و به اندازۀ حوصلۀ ما. اما ترانههایی را هم که میتوانند ما را زیر و رو کنند، ازبر نیستیم. نیم خط میشناسیم و بقیه دل ای دل! و شگفتانگیز است که با دل ای دل تسکین مییابیم و قرار میگیریم.
مجری یا مجریان یک فرستنده هم به خوبی میدانند که در پی صدفهای کون و مکان نباشند. پس تا میتوانند اشاره میکنند و مایل به شنیدن اشارهها هستند. ما اهل قبیلۀ اشاره هستیم و به تایید نظر حل معما میکنیم و صد گونه تماشا. ما به همۀ یک داستان نیاز نداریم. آغاز داستان و گوهر و یا خمیرمایۀ داستان ما را کفایت میکند و کسی که آهنگ آوردن همۀ یک داستان را داشته باشد، دانسته و ندانسته اما بیرحمانه ما را از مقام ویراستاری عزل میکند! ما به هنگام ویراستاری منابع خودمان را داریم و خاطرهها و مطامع و اشارههای خودمان را.
علاقۀ ما ایرانیها به خودمان و گذشتهمان و پیرامونمان هم هیچ شباهتی به این گونه از نگاه در میان دیگر مردم جهان ندارد. همیشه در انتظاریم تا کسی بیاید و چیزی دربارۀ ما بگوید اما کم بگوید تا حوصلهمان سرنرود. ما به خاطر همین حوصلۀ اندک با همۀ «احسن التواریخ»ها و «جامع التواریخ»هایی که نوشتهایم با تاریخ میهنمان بسیار بیگانهایم. غریب است که «مجمل التواریخ»ها هم از نظرمان دور میمانند. شگفتانگیز است که نام نخستین مورخی را که مجمل التواریخ و القصص را نوشتهاست گم کردهایم.
تاریخ عمومی و موضعی کشورمان را بیگانگان نوشتهاند و گاهی چنین به نظر میرسد که ما در عرصۀ تاریخ خود نامحرم هستیم. با این همه تنها و فقط در این مورد است که میخواهیم با کوتاهترین آدرس نشانی خودمان را بیابیم. تنها و تنها در این یکی مورد. اما هنگامی که پای یک بوتیک در میان است، در کاغذی بسیار محترم مینوسیم: «خیابان فلان و خیابان فلان، بعد از وزارتخانۀ فلان، سر اولین کوچۀ دست راست، روبروی سازمان میراث فرهنگی، جنب مطب فلان، بوتیک فلان». با شمارۀ تلفن ثابت و همراه.
جالب است که بیشتر علاقمندان به تاریخ، مردم بیعلاقۀ به تاریخ هستند. شاید معجزهای بشود و دفتر تاریخ با چند جمله بسته شود و شاید در هیچ کشوری مهاجران کشوری دور، در انتظار ورود هموطنی مورخ نباشند که بیاید و دربارۀ تاریخشان صحبت بکند. افسوس که در چشمانداز کنونی هیچ نشانی از رشد این خوی بسیار خوب ما به چشم نمیخورد. باشد که برق غیرت بدرخشد و جهان برهم زند. سینۀ نامحرم بهانه است.
پرویز رجبی
مثل آدم فضایی که تازه به این سرزمین آمده باشد همه چیز مایه ی تعجبم می شود.اصلا عادی نمی شود.رنجم می دهد.افسرده ام می کند.
آیا برای تو عادی شده ؟دیگر توجه نمی کنی ؟این بی برنامگی دولت واین همه تفرعن ٬اعدام هایی که هر چه درباره ی چرایی و علت آنها ٬نامشان٬...در روزنامه ها ٬ سایت های خبری و...جستجو می کنم اثری نیست.عاقبت !اصلا چرا باید حالا که می خواهم اعتراض کنم بترسم؟!چرا انقدر از دردودل کردن با هم در هراسیم مگر دوره ی ساواک تمام نشده؟!
هر بار که برق می رود به خودم می گویم چه جالب درست مثل سی سال پیش ٬هیچ چیز عوض نشده!
وقتی حکم اعدام معلم سنندجی صادر شد گفتم کاش می دانستم با این همه آزادی وامکانات چه چیز باعث ناپرهیزیش شده بود!
من مبهوت مانده ام چرا آقای رییس قضا حکم اعدام دو نوجوان را متوقف می کند!بگذارید بمیرند تا مثل کبرای بیچاره سه بار پای چوبه ی دار نروند و از ترس موهایشان سفید نشود٬تا هر شب خواب مرگ نبینند.
چرا تنوع مرگ و اعدام را زیاد نمی کنید.مثل کشورهای دیگر که کارهای عجیب می کنند تا شاد باشند
پرتاب گوجه!دویدن در مقابل گاوها و فوتبال در لجن و... مثلا به جای صدور حکم سنگسار برای۹نفر می توانید برای هرکدام حکمی صادر کرد تا بیشتر مردم مات و مودب شوند !پرت کردن از بلندی٫قطع سر ٬ قطع دست وپاها ی مخالف و...البته کارشناسان این موارد بسیارند.
آقای قضاییه آیا تا به حال صغری را از نزدیک دیده اید او از سیزده سالگی میهما ن زندان بوده.اگر اورا دیدید از ۱۹ سال پیش از او بپرسید .شاید از حسش درباره شلاقهایی که در کودکی و به اسم حد خورده برایتان بگوید !
صغری جان تو هم با ما بگو خانه ی بیداد ویران باد.
شکیبایی عزیز هر چه منتظر برنامه ای هر چند کوتاه از از رسانه ی ملی !نشستم خبری نشد.خبر مرگ تو ششمین خبر بخش خبری شبانه بود.البته که آقای قنطار لبنانی از تو مهمتر بود .آخر ایشان مغز یک کودک ۴ ساله ی اسراییلی را در حضور پدرش به صورت هنرمندانه ای پخش نمودند.تازه ایشان به خوبی توانسته بودند با هنر مندی کامل اندام تنومند خود را با وجود شکنجه های مرد افکن رژیم صهیونیستی حفظ نماید.حتی با وجود آن همه شکنجه و ظلم و بدبختی در آن زندانها توانسته مدرک لیسانس را هم کسب کند.
پیام تبریک ها بود که نثار اعراب مزد بگیر شد٬گویا تلقین می شد که ما هم باید شاد باشیم و جشن بگیریم!ولی مطمئن بودم خیلی از مردم خصوصا جوانان هنر دوست در غم از دست دادن هنرمندی چون تو غمگینند.آخر تو از ملتی ٬از دامن این مردم پاکی٬فرزند نجیب میهنی.
نقش جوان مبارز کرمانی را چه صمیمانه بازی کردی٬چقدر قشنگ شعر انار را برای فرزندان میهن تکرار کردی٬چه دوست داشتنی بودی در رو زی روزگاری٬ چقدر عاشقانه در خانه ی سبز زندگی می کردی .حتی درسارا و کاغذ بی خط هم دوست داشتنی بودی.
خسرو شکیبایی عزیز تو یک امشب را میهمان این سرای فانی هستی و فردا در میان دریایی از اشک و خاطره خواهی رفت.اگر چه بودن یا نبودن تسلیتی از جانب به اصطلاح آقایان برای تو که نامت در دفتر هنر ایران تا ابد ثبت خواهد ماند اهمیتی ندارد٬اما همین تاریخ خوب در خاطر نگاه خواهد داشت که چگونه در این مرز وبوم جای اولویت ها عوض شده و چطور به زور ارزش های بی ارزشی را تبلیغ می کنند غافل از اینکه این عشق است که بر قلب های بیدار حکومت می کند.
یادت همشه سبز
پدر روزت مبارک.
تقدیم تو باد هر چه گل سرخ
تقدیم تو باد هر چه لبخند
پدر روزت مبارک
بوسه ای بر دستان عزیزت
کاش می توانستم!
از این راه دور ٬ به اندازه ی زمین تا آسمان
به تو تبریک می گویم
روزت مبارک


